تبلیغات
هیئت فرهنگی مذهبی انصارالمهدی (عج) شهر وزوان

اخلاق در سیره عملى پیامبر اسلام (ص)

ویژه نامه,رحلت پیامبر,نبی اکرم,پیامبر اکرم,والپیپر امام حسن,حضرت محمد,ویژه نامه رحلت پیامبر,والپیپر پیامبر,پیامبر,والپیپر

در سیره عملى پیامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نیك و زیبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقیانوس عظیم حسن خلق آن‏ حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبیر «و انك لعلى خلق‏عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته‏اى دارى‏» به این مطلب‏ اشاره فرموده است.

نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏ میكنیم:



نمونه‏ هایى از اخلاق پیامبر (ص)

 1- عدى بن حاتم میگوید: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏ سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گریختم، پس از مدتى خواهرم ‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد این كه‏ گریخته ‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس ‏از چند روزى از او كه بانویى خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدى؟» گفت: «سوگند به‏ خدا او را رادمردى شكوهمند یافتم، سزاوار است كه به اوبپیوندى كه در این صورت به جهانى از عزت و عظمت پیوسته‏اى‏». با خود گفتم به راستى كه نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش ‏اسلام، به مدینه سفر كردم، پیامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏ محضرش رسیدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسید:كیستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏ سوى خانه‏ اش برد، در مسیر راه با این كه مرا به خانه می‏برد،بانویى سالخورده و مستضعف با او دیدار كرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.» سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پیامبر (ص) از من استقبال وپذیرایى گرمى نمود، زیراندازى كه از لیف خرما بود، نزدم آورد و به من فرمود: بر روى آن بنشین. گفتم: بلكه شما بر آن‏ بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روى‏ زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر كه آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبى از دینم را كه راز پوشیده بود بیان‏فرمود، دریافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهمیدم كه ‏پیامبر مرسل مى ‏باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانى‏هایش مراشیفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.»

2- در جنگ خیبر كه با حضور شخص پیامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏ رخ داد، پس از پیروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از یهودیان‏ به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یكى از اسیران، صفیه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشى، صفیه را به همراه زنى دیگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پیامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعایت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان یهود حركت‏داد، صفیه وقتى كه پیكرهاى پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت‏ شد و صورتش را خراشید، و خاك بر سر خود ریخت، و سخت‏گریه كرد. هنگامى كه بلال آنها را نزد پیامبر (ص) آورد،پیامبر (ص) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده‏اى و این‏گونه خاك‏ آلود و افسرده هستى؟! » صفیه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بیان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غیر انسانى و خلاف ‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة یا بلال حیث تمر بامراتین على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏ بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏ شدگانشان عبور مى ‏دهى؟! چرابى ‏رحمى كردى؟» جالب این كه پیامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏ هاى‏ صفیه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش ‏نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتى‏ هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود.

3- در ماجراى جنگ حنین كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شیماءدختر حلیمه كه خواهر رضاعى پیامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پیامبر (ص) هنگامى كه شیماء را درمیان اسیران دید، به یاد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏ شیرخوارگى، احترام و محبت‏شایانى به شیماء كرد. پیش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمین گستراند، و شیماء را روى آن‏ نشانید، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شیرخوارگى به من محبت‏ كردى...» (با این كه از آن زمان حدود شصت‏ سال گذشته بود). شیماء از پیامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسیران طایفه‏اش را آزادسازد، پیامبر (ص) به او فرمود:«من سهمیه خودمرا بخشیدم،و در مورد سهمیه سایر مسلمانان،به تو پیشنهاد مى ‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخیز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آنها نیز سهمیه خودرا ببخشند. شیماء همین كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به‏ پیروى از پیامبر (ص) سهمیه خود را بخشیدیم.» سیره ‏نویس معروف‏ ابن هشام مى‏ نویسد: «پیامبر (ص) به شیماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏ خود بازگرد؟» شیماء گفت: مى‏ خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پیامبر (ص) یك غلام و یك كنیز به او بخشید و این دو با هم‏ ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شیماء به زندگى خودادامه دادند.

4- مهربانى و اخلاق نیكوى پیامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏ خواند، مردم بسیارى به‏ او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول‏ دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خود مى‏ پرسیدند ، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پیامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پیامبر (ص)پرسیدند: «مگر چه شده؟ كه شما این گونه نماز را (با حذف‏ مستحبات) به پایان بردى؟» پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آیا شما صداى گریه كودك رانشنیدید؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏ گریه مى‏ كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گریه او دل‏ مهربان پیامبر (ص) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب‏ تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.

5- عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پیامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذیرفت و رسماَ در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از یهودیان به نام‏«زید بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زید را به اسلام دعوت مى‏ كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح ‏مى ‏داد بلكه به اسلام گرویده شود، ولى زید هم چنان بر یهودى بودن خود پافشارى مى‏ كرد و مسلمان نمى‏شد.عبدالله مى‏ گوید: روزى‏ به مسجدالنبى رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته‏ و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت‏ مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه ‏ام نشسته‏ بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏ خواندم، وقتى كه به آیاتى كه ‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف‏اندیشى آن را خواندم‏ و ویژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم كه آیا او داراى آن ویژگى‏ها كه یكى از آنها«حلم و خویشتن‏دارى‏» بود هست‏ یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگى‏ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایك ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ویژگى حلم و خویشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏ هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خویشتن‏دارى نبینند.»روزى براى یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه‏ نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏ محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به ‏اینجا آمده ‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهى در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏ كنند، و امید آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏ كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏ دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله را انجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه‏نشین داد. من‏ هم چنان در انتظار بودم تا این كه هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم كه در مراسم تشییع جنازه شخصى حركت مى‏ كرد، سپس درسایه درختى نشست و هر كدام از یارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏ گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏ شناسم كه مال مردم رامى‏ گیرید و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏ كنید، آیا مى‏ دانى‏ كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بیشتر نمانده است؟» من با كمال‏ بى‏ پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با این كه‏ چند روزى به آخر مدت مهلت‏ باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏ سر آن‏ حضرت، صداى خشنى شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم كه شمشیرش را ازنیام بركشیده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور  باش.» عمرخواست ‏باشمشیر به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگیرى كرد و فرمود:«نیازى به این گونه پرخاش‏گرى نیست، باید او (زید) را به حلم‏ و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد این زیادى‏ را به تو دهم، تا از تو دلجویى شود، و خوشنودى تو به دست آید. هنگامى كه آن اخلاق نیك و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام‏ و اخلاق زیباى محمد (ص) شدم، و گواهى به یكتایى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پیامبر (ص) چنین‏  آمده:«رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود كه دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه‏گر نبود، هیچ كس از او مایوس نمى ‏شد، و هر كس به‏ در خانه او مى ‏آمد، نومید باز نمى‏ گشت، سه چیز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگویى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمى‏ كرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏ جستجو نمى ‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى‏ گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏ و سراپا گوش مى ‏شدند... .»


تاریخ ارسال : شنبه 29 آذر 1393 05:36 ب.ظ | نویسنده : روضه رضوان ...

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.